اما...
اما...
اما...
دریغ از کسی که قدرش را نداند.
لحظه ها به یادماندنی است اگر بخواهیم
و این لحظه ها با ارزشند.....
یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان...
یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن...

گنج بودن و در ویرانه ها فراموش ماندن!
رنج بزرگی است علم بودن و عالم نداشتن!
علم بودن و عالم نیافتن!
زیبا بودن و نادیده ماندن!
فریاد بودن و ناشنیده ماندن!
نور بودن و روشن نکردن
آتش بودن و گرم نساختن
عشق بودن .دلی نیافتن
روح بودن و کالبدی نیافتن
چشمه بودن و تشنه ای ندیدن
پیام بودن و پیامبر بودن و کسی نداشتن
مثنوی بودن وخواننده ای ندیدن
چنگ بودن وپنجه ی نوازنده ای نبودن...
چه بگویم؟ خدا بودن و انسان نداشتن!
((دکتر علی شریعتی))
** یاد غم**
می نویسم با ذوق
یاد غم ها با شوق
یاد تنهایی و غربت با بغض
وکسی هست شاید که نمی داند چیست؟
غم دوری،غم تنهایی و درد
ما به خود مفتخریم که نبودیم جو سنگ
بلکه بودیم شقایق
یا که بودیم جو شمع
سوختیم وجفاها که کشیدیم
یا که ماندیم در این ویرانه
می نویسم جه خموش
یاد یاران نفروش
غم امروز من است
دوری از آن یاران
¤¤¤¤ تقدیم به.....¤¤¤¤
*تمام روحم را آغوشی می سازم تا تو در آن از هراس بیاسایی!
*تمام نیرویی که در دوست داشتن دارم را دستی میکنم تا جهره و گیسویت رانوازش کند!
*تمام بودن خود را زانویی می کنم تا بر آن به خواب روی!
*خود را ، تمام خود را به تومی سپارم تا هر جه بخواهی از آن
بیاشامی ،از آن برگیری،هر جه بخواهی از آن بسازی،هرگونه
بخواهی،باشم!
*** ازین لحظه مرا داشته باش! ****
** دکتر علی شریعتی **
باز می آیی از آیینه و عشق
به تماشایی از آیینه و عشق
محو چشمان تو هستم ، هر شب ،
محو دنیایی از آیینه و عشق
می بری غربت امروز مرا
سمت فردایی از آیینه و عشق
به نفسهات سپردم خود را
به مسیحایی از آیینه و عشق
پیش چشمت ز عطش جان دادم
پیش دریایی از آیینه وعشق
من و تو، خاطرهایی غمگین
با غزلهایی از آیینه وعشق
شنبه:متولد مي شود.
یك شنبه:پا به عرصه ي زندگي مي گذارد.
دو شنبه:لبخند مي زند.
سه شنبه:عاشق مي شود.
چهار شنبه:ديوانه عشق مي شود.
پنج شنبه:شكست خورده ي عشق
و بالاخره جمعه:مي ميرد.
بی تو ، مهتاب شبی ، باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره بدنبال توگشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید :
یادم امد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم .
تو ، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت .
من همه ، محو تماشای نگاهت .
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی :
" از این عشق حذر كن !
لحظه ای چند بر این آب نظر كن ،
آب آیینـه عشـق گـذران است ،
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است !
تا فراموش كنی ، چندی از این شهر سفر كن ! "
با تو گفتم : " حذر از عشق !؟ - ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم ،
نتوانم !
روز اول ، كه دل من به تمنای تو پر زد ،
چون كبوتر ، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ...
باز گفتم كه : " تو صیادی من آهوی دشتم
تا بدام تو درافتم همه جا گشتم وگشتم
حذر از عشق تو ندانم ، نتوانم ! "
اشكی از شاخه فروریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت ...
اشك در چشم تو لرزید. . .
ماه بر عشق تو خندید !
یادم آید كه : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم .
نگسستم ، نرمیدم .
رفت در ظلمت شب ، آ ن شب و شبهای دگر هم ،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ،
نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم ...
بی تو اما به چه حالی متن از آن کوچه گذشتم. . .
" فریدون مشیری "
هرگاه دفتر محبت را ورق زدی
و هرگاه زیر پایت خش خش برگها را احساس كردی
هرگاه درمیان ستارگان آسمان تك ستاره ای خاموش دیدی
برای یكبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان . . .!
بلكه از ته قلب خود بگو :
یادت بخیر 

عکس قشنگت رو بروم نگاه تو، تو چشمام
قصه میگم از عشقی بی سر انجام
از اون روزا تا این شبا انگار یه عمر گذشته
ببین که شیشه دلم تو دست تو شکسته
نگو نگو تموم شده گذشته ها گذشته
این فاصله میون ما طلسم سر گذشته
بمون بمون که اشک غم نشسته روی چشمام
نمیشنوی فریادمو که بیتو خیلی تنهام
دنیا به این بزرگیو دنیای من کوچیکه
تو رفتیو برای من عشقی دیگه نمونده
از من چطور گذشتی به روم درها رو بستی
این فاصله میون ما طلسم سر گذشته
فقط تو رو میخواستم تو بودیکه نخواستی
نگو نگو تموم شده گذشته ها گذشته
این فاصله میون ما طلسم سر گذشته
بمون بمون که اشک غم نشسته روی چشمام
نمیشنوی فریادمو که بی تو خیلی تنهام
نزار تو شهر رویا گم بشم به یاد خاطراتت
تو نیستیو بدون تو هوای خونه سرده
بیا ای عشق خوب من دلم هواتو کرده
نگو نگو تموم شده گذشته ها گذشته
این فاصله میون ما طلسم سر گذشته
بمون بمون که اشک غم نشسته روی چشمام
نمیشنوی فریادمو که بی تو خیلی تنهام
نگو نگو تموم شده گذشته ها گذشته
این فاصله میون ما طلسم سر گذشته
بمون بمون که اشک غم نشسته روی چشمام
نمیشنوی فریادمو که بی تو خیلی تنهام
به دنبالت می گردم ای گمشده ی روزها و شبهای من. . .
کجايی؟. . .
نيستی؟. . .
کاش بودی تا سر بر شانه ات می گذاشتم . . .
تا ميگريستم . . . ز دست اين دنيای بی وفا که مرا اينگونه کرد . . .
آري . . . کاش می يافتمت . . .
کاش چشمانم را می بستم و می گشودم
و تو را احساس می کردم عزيز دل . . .
باشد نيستی . . . هر جا هستی خوش باشی . . .
تنها نفس بکش چون من با تنفس تو زنده ام . . .
ای تنهاترين گمشده ام
شاید عاشق شدن زیبا باشد هنوز
نگو که این جمله ها فاصله ماست
که شاید فردا روز ما باشد هنوز
قصه دلتنگی ما شب انتظار است هنوز
شاید رقص مهتاب رمز دیدار است هنوز
نگو حرف ناگفته داری برای این ناگفته ها
که ملاقات امشب واسه آخرین بار است هنوز
از مسافر بارون...
من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته
تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگذار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه
من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام
گریه نمـــــــی کنم ، نه اینکه سنــــگم
گریه غـــــــــــرورمو بـــــهم می زنــــــه
مرد برای هضــــــــم دلتنـــگی هــــاش
گریه نمــــــــــی کنه ، قــــــدم می زنه
....
گریه نمی کـــــــنم ، نه اینکــه خــــوبم
نه اینکه دردی نیست ، نه اینکـه شادم
یه اتفاق نصــــــــــفه نیمـــــــــه ام که
یهـــــو میـــــــــــــون زندگی افـــــتادم
....
یه ماجــــــــــرای تلخ نا گـــــــــــــــزیرم
یه کهـــــــکشونم ، ولی بی ســــــتاره
یه قهــوه که هر چی شـــکر بریــــــزی
بازم هــــمون تلـــخی نـــــــاب رو داره
....
اگه یکــــــــی باشه ، مـــــنــو بفهـمـه
براش غــــــرورمو بهــــــم مــی زنــــم
گریه که سهله ، زیر چتــر شـــونــــش
تا آخــــــــر دنیـــا قـــــــــدم مـــی زنم
بعضي روزها آدم بدبخت مي شود
بعضي روزها دلت مي گيرد
بعضي روزها همه چيز بوي دلتنگي مي دهد
بعضي روزها هيچ كس دوستت ندارد
بعضي روزها آسمان ابري است اما تو گرمت است
بعضي روزها خيابانها كثيف تر است
بعضي روزها آدم ها عبوس تر
امروز از آن روزهاست
حالم اصلا خوب نيست !
وقتی که دست هایت
ویرانه هایی هستند بی هیچ انتظاری
حتی بی هیچ حسرتی
دیگر چه بیم آنکه تو را آفتاب و ماه ننوازد؟
وقتی میعادی نباشد
رفتن چرا؟
**دکتر علی شریعتی**
تنهایی نیز زاییده ی عشق است.


