گنج بودن و در ویرانه ها فراموش ماندن!
رنج بزرگی است علم بودن و عالم نداشتن!
علم بودن و عالم نیافتن!
زیبا بودن و نادیده ماندن!
فریاد بودن و ناشنیده ماندن!
نور بودن و روشن نکردن
آتش بودن و گرم نساختن
عشق بودن .دلی نیافتن
روح بودن و کالبدی نیافتن
چشمه بودن و تشنه ای ندیدن
پیام بودن و پیامبر بودن و کسی نداشتن
مثنوی بودن وخواننده ای ندیدن
چنگ بودن وپنجه ی نوازنده ای نبودن...
چه بگویم؟ خدا بودن و انسان نداشتن!
((دکتر علی شریعتی))
** یاد غم**
می نویسم با ذوق
یاد غم ها با شوق
یاد تنهایی و غربت با بغض
وکسی هست شاید که نمی داند چیست؟
غم دوری،غم تنهایی و درد
ما به خود مفتخریم که نبودیم جو سنگ
بلکه بودیم شقایق
یا که بودیم جو شمع
سوختیم وجفاها که کشیدیم
یا که ماندیم در این ویرانه
می نویسم جه خموش
یاد یاران نفروش
غم امروز من است
دوری از آن یاران
¤¤¤¤ تقدیم به.....¤¤¤¤
*تمام روحم را آغوشی می سازم تا تو در آن از هراس بیاسایی!
*تمام نیرویی که در دوست داشتن دارم را دستی میکنم تا جهره و گیسویت رانوازش کند!
*تمام بودن خود را زانویی می کنم تا بر آن به خواب روی!
*خود را ، تمام خود را به تومی سپارم تا هر جه بخواهی از آن
بیاشامی ،از آن برگیری،هر جه بخواهی از آن بسازی،هرگونه
بخواهی،باشم!
*** ازین لحظه مرا داشته باش! ****
** دکتر علی شریعتی **
باز می آیی از آیینه و عشق
به تماشایی از آیینه و عشق
محو چشمان تو هستم ، هر شب ،
محو دنیایی از آیینه و عشق
می بری غربت امروز مرا
سمت فردایی از آیینه و عشق
به نفسهات سپردم خود را
به مسیحایی از آیینه و عشق
پیش چشمت ز عطش جان دادم
پیش دریایی از آیینه وعشق
من و تو، خاطرهایی غمگین
با غزلهایی از آیینه وعشق


